خیلی خاکی شدیم، بلند شویم و خاک ها را بتکانیم

این مطلب را چندی پیش در وبلاگ به سوی او خواندم. گفتم آن را برای شما هم بیاورم شاید خالی از فایده نباشد. (در ضمن در این وبلاگ مطالب جالب دیگری نیزهست که توصیه می کنم حتما ببینید) http://qane.blogfa.com

این روزها که  شیعیان بحرین را دارند برای آپارتاید مذهبی به قربانگاه می برند و بحرین بحرالدم شده است در فضای سیاسی کشور بحث ایران و سرزمین و خاک و خاک بازی و فواید و مضرات آن گل کرده است من هم یاد بچگی ام افتادم و تا دلم خواست عقده را بر سر صفحه کلید خالی کردم تا کمی از ناراحتی ام کم شود.  یا حق:

 

یادم می آید در روزگار کودکی با بچه های محله مان روی خاکهای کوچه مان  می نشستیم و برای خود جاده و کوه درست می کردیم و ازیک قطعه آجر به عنوان ماشین استفاده کردیم و به هرگوشه جهان خاکی خودمان سرک می کشیدیم، خیلی دنیای قشنگی داشتیم ، از هم سبقت می گرفتیم، گاهی هم تصادف و دعوا می کردیم و دوباره سفر و بازی را شروع می کردیم . در همین حین یک مرتبه مادرمان بالای سرمان می رسید، با فریاد و داد و بیداد می گفت ذلیل شده ها باز خودتون رو خاکی کردین  و ما هم بلند می شدیم فرار می کردیم ظهر که می خواستیم خانه بریم باید لباس خود را می تکاندیم تا ما را به خانه راه بدهند. 

هنگامی که بزرگ شدیم  ..

باز هم با خاک سرو کار داشتیم ، اما هوای آسمان را در سر می پروراندیم ،  گرچه روی خاک می خوابیدیم و لباسمون رنگ خاک داشت ولی نگاهمون به بالاتر از ابرها بلکه بالاتر از این دنیا بود اگر کمی خاکی می شدیم  به جای مادر ُ ُ نهیب امام بود که ما را متوجه خاکی بودنمان می کرد و می گفت :

« مگر دشمنهاى فضیلت مى‏توانند جز این خرقه خاکى را از دوستان خدا و عاشقان حقیقت بگیرند؟ بگذار این ددمنشان که جز به «من» و «ما» هاى خود نمى‏اندیشند و یأکلون کما تأکل الانعام  عاشقان راه حق را از بند طبیعت رهانده و به فضاى آزاد جوار معشوق برسانند ..» (صحیفه امام، ج‏15، ص: 2)

آن روزها شنیده بودیم که خداوند در کتابش تابلو زده که،خداوند جان مومنین را می خرد و به آنها بهشت می دهد( توبه : 111)  نمی دانم الان  آن تابلو پاک شده یا نه  باور کنید آن روزها این تابلو در کتاب خدا بود. و آنروزا ما دیگه خاک بازی نمی کردیم تنها دلمان برای یک پرواز جانان لک زده بود.

البته بودند بچه هایی که تنها خاک بازی می کردند و  برخی به بهانه خاک توی مقر حزب جمهوری در سرچشمه تهران ترقه می گذاشتند و عده ای از کبوتران را پرانیدن و یا عده ای در کوه و تپه های کردستان ادعای خاک خود را داشتند و به بهونه دفاع از خاک قوم و قبیله خودشان با دشمنا همکاری می کردند .

اما ما دیگه اهل خاک بازی و دنبال اینجور چیزا نبودیم، خاک تنها بهانه ای بیش نبود. باور کنید هیچ شهیدی حاضر نبود جان عزیزش را که خدا خریدار آن است  به خاکی بفروشد.

البته از حق نباید گذشت که این خاک هم گاهی  آسمانی می شد، گاهی که رنگ خدایی به خود می گرفت و طلا می شد گاهی که قطره خون سید الشهداء بر آن ریخته می شد حاضر می شدیم  متوکل دستمان را قطع کند تا آن خاک را ببوسیم و تا پیشانیمان را بر آن بگذاریم و یا اینکه مقدار کمی از آن را هنگام پرواز بسوی خدا در کفنمون داشته باشیم و یا هنگامی که کافران و مشرکان می خواهند پای بر آن بگذارند و ناموسمان را مورد تعرض قرار دهند به فرمان رهبرمان از آن حراست کنیم پس خاک هم آسمانی می شود

دوستان بدانید که اگر دفاع از ناموس مسلمین و یا در برابر کفار و متجاوز می ایستم تنها به خاطر انجام دستور خداوند و ولی خداوند است و دیگر هیچ .

البته من کار ندارم که دیگران چه فکر می کند ولی من دنیا را بازاری می دانم که هر کس آمده تا جان خود را به  قیمتی بالاتر از همه بفروشد و خدا همیشه خریدار خوبی است و همه بچه ها آن روزها آن را پیش خدا می بردند البته هر کس اختیار خودش را داشت و برخی نیز  جان خود را به یک شهرت و یا نگاه مردم و .... می فروختند و امروز نمی دانم برخی چکار می کنند

التماس  دعا 

 

 

/ 0 نظر / 8 بازدید